کبوتر سپيد

سلام...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط ثنا نظرات () |

کمتر از یه هفته به آغاز بهاری دیگر مانده...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط ثنا نظرات () |


دو روز مانده به پایان جهان‏،‏ تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید‏،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم ‏ اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد...
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند‏، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد‏، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهموت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند‏، می ترسید راه برود‏ ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم‏ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خوشید بگذارد. می تواند ...
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد. زمینی را مالک نشد. مقامی را به دست نیاورد اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنها که او را نمی شناختند‏ سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشید‏ عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

         برگرفته از سایت نور و نار (عرفان‌ نظر‌آهاری)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط ثنا نظرات () |

مسابقه ای برگزار شده بود در مورد زیباترین دعا که بچه ها ارزوها یا دعاهای خودشون رو میفرستند.از میان میلیون ها دعا ....این دعا به عنوان زیباترین در عین حال خنده دارترین دعا شناخته شد



آنها از کتاب سومین جشنواره بین المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب شده اند. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچه های دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می دهد. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول ها نرم باشد! (تاده نظر بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می خواهم می گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره*گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان در بیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی هایی را که من جمع می کنم از من می گیرند و به بچه آنهایی می دهند که به من عیدی می دهند! (سحر آذریان / ۹
ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می خورد و می گوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم ها می خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می خواهم که به پدر و مادر همه بچه های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه یمان مانند بچه های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله ای بزنم(روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! تمام بچه های کلاسمان زن داداش دارند از تو می خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی نژاد  به شهر ما می اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تاگلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / 7 ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی شدم به جای توپ هایی که همسایه مون پاره می کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / 12 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت ها یادم می رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه ها را می زدیم و فرار می کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی کنم! (دلنیا عبدی پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می خوان دعا می کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی خواننداما ما باید هر روزدرس  بخوانیم؟ در سال جدید دعا می کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)


----------------------------------------------------------------------
پ. نوشت:دعای ریحانه کوچولوم(در 4سالگیش):
خدایا! همه ی عروسک هام رو زنده کن تا من یه عالمه خواهر و برادر داشته باشم!!تعجب

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط ثنا نظرات () |

این مطلب رو دیروز از تلویزیون شنیدم که خیلی قشنگ بود:

وقتی امام حسین (علیه السلام) ندای هل من ناصر ینصرنی را سر می دهند ناگهان صدای شیون از داخل خیمه ها بلند می شود. امام به خیمه بر میگردند و از حضرت زینب (سلام الله) علت شیون را می پرسند. ایشان می گویند :وقتی شما ندای هل من ناصر ینصرنی را سر دادید طفل شیر خواره گریه کرد و خود را از گهواره به بیرون انداخت...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط ثنا نظرات () |


دلم دریاچه ی غم شد دوباره
قد آیینه ها خم شد دوباره
صدای سنج و دمام اومد از دور
بخون ای دل محرم شد دوباره

علیرضا قزوه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط ثنا نظرات () |

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود

یک شهرتا به من برسی عاشقت شده است

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است...

شعر از : فاضل نظری

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط ثنا نظرات () |

هرچه خواستم بگویم دیدم کلامی زیباتر از «سلام» نمی یابم امشب...

زیرا که:«سلام قولا من رب الرحیم»سوره یس آیه 58

پس

                      برای 26امین بار

                                                   سلام دنیا...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط ثنا نظرات () |

صد بار گفته بودی: " سارا پدر ندارد

از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد "



سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته

بر شیشه ها نوشته: سارا که پر ندارد !



هر روز گفته با خود: بابای من می آید

بابا پریده اما سارا خبر ندارد



بر دفترش نوشتی: بابات مُرده سارا

او گفت جمله ی تو ربطی به پر ندارد !



" بابای مُرده " را او " بابای مَرده " خوانده

آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد



بابا پریده امشب ، باور نکرده سارا

بابای او کجا و مردی که سر ندارد




زهرا توقع همدانی
برگرفته از سایت جامع ادبی ایران

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۱ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط ثنا نظرات () |

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنیست!


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٩ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط ثنا نظرات () |

Design By : Night Melody